قدیمی 10-02-2011, 04:55 PM   #1
(کاربر باتجربه)
 
happy-girl آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
نوشته ها: 97   (نمایش پست ها)
تشکر: 1
11 بار در 9 پست از ایشان تشکر شده است
Not Ranked  0 score     
Point جان لاک (John Locke)




جان لاک (John Locke)


حال ما بايد توجه خود را از قاره اروپا معطوف به انگلستان کنيم، کشورى که عينى‌گرائى (Empiricism) و ارتباط‌گرائى (Associationism) از آنجا شروع شده بود. اين سنت بود که بيش از هر نهضت ديگرى بر روانشناسى نوين تأثير گذارد. از يک سو بر روانشناسى عملکردى آلمان، روانشناسى سيستماتيک انگليسى و نظريات ويليام جيمز در آمريکا تأثير گذارد، و از سوى ديگر والد فلسفى روانشناسى علمى (آزمايشگاهي) جديد است. تصور اين امر دشوار است که چگونه فيزيولوژى به تنهائى مى‌توانست پديده‌اى غير از فيزيولوژى حواس و يا بازتاب‌شناسى (Reflexology) را ايجاد کند. سنت انگليسى پديده‌اى بود که مکمل روانشناسى آزمايشگاهى شد. اين سنت با طرح مسائل روان‌شناختي، روانشناسى را در طيف گسترده‌ترى در مقايسه با آنچه که فيزيولوژى ارائه مى‌کرد، مطرح نمود.






گاهى اين سنت به‌علت مفاهيم فرضى و حدسيات غيرقابل اثبات از پيشرفت روش‌هاى علمى و آزمايشگاهى جلوگيرى نموده است، ولى در عين حال دانشمندان علوم و آزمايشگران و پژوهندگان تجربى را تشويق به گسترش و تعميم روش‌هاى آزمايشگاهى و بررسى ”فرآيندهاى عالى رواني“ نموده است. اين سنت انگليسى بود که ادراک را مسئله اصلى روانشناسى نمود و روش اصلى تجسس و پژوهش را در اين زمينه اتخاذ نمود. بدين ترتيب وونت (۱۸۶۲) روانشناسى خود را با بررسى آزمايشگاهى ادراک و هلمهولتز (۱۸۶۶) روانشناسى ادراک خود را براساس فلسفه عينى‌گرائى قرار داد. اين سنت انگليسى بود که تداعى را کليد شناخت فرآيندهاى عالى دانست. بدين ترتيب ابينگهاوس (۱۸۸۵) مى‌توانست قلمرو روانشناسى تجربى را به تداعى و حافظه گسترش دهد.

اين سنت انگليسى بود، که اکنون در قالب روانشناسى فيزيولوژيک قرار داشت، و بر مسائل روانشناسى از نوع عالى‌تر آن تأکيد نمود. از اين رو کالپى از احساس‌گرائى (Sensationsim) وونت ناراضى شد و روش درون‌نگرى تجربى سيستماتيک مکتب وارزبرگ (Würzburg) (۱۹۰۱-۱۹۰۹) را ايجاد نمود. اين سنت انگليسى اهميت بسيارى براى روانشناسى به‌طور کلى و براى روانشناسى تجربى به‌طور اخص داشت.

از نظر اولويت زمانى توماس هابز (Thomas Hobbes) (۱۵۸۸-۱۶۷۹) که معاصر دکارت و فيلسوفى سياسى بود، مکتب انگليس را شروع کرد. هابز همانند خلف خود لاک، ماهيت روان را به تجربه حسى ارتباط داد و فطرى بودن افکار را مردود دانست و از اين جهت با دکارت مخالفت نمود. هابز هم‌چنين دکترين تداعى را براساس انگاره‌هاى گذشته توجيه نمود. ولى اين نظريه مبهم و ناکامل بود. اهميت آن بيشتر براى فلسفهٔ سياسى بود و نه روانشناسي، و فقط هم به‌علت اولويت زمانى و حق تقدم است که از او نام برده مى‌شود.
از نظر اولويت زمانى او مؤسس اين مکتب است ولى پدر معنوى و فکرى اين نهضت، لاک است. به‌نظر مى‌رسد که لاک از هابز الهام گرفته باشد. بنابراين ما با خيال راحت مى‌توانيم فقط به ذکر نام هابز اکتفاء نموده و به سوى لاک برويم.

در ظاهر امر، زندگى جان لاک (۱۶۳۲-۱۷۰۹۴) بيشتر بر محور سياست مى‌گشت، زيرا در آن روزگار سياست وسيله‌اى براى ارائه تفکرات فلسفى بود. ولى شهرت لاک به‌عنوان يک فيلسوف با انتشار کتاب او تحت عنوان Essay concerning Human Understanding در سال ۱۶۸۹ به اوج خود رسيد که او پنجاه و هفت سال داشت. او مدتى در انگليس و سپس در فرانسه و هلند زندگى کرد و در سال ۱۷۰۴ در نزديکى لندن به‌‌درود حيات گفت. تا سال ۱۷۰۰ کتاب Essay او به چاپ چهارم رسيده بود و به اين چاپ او فصلى درباره ”ارتباط انگاره‌ها“ (Association of Ideas) اضافه نمود که بلافاصله به زبان‌هاى فرانسه و لاتين ترجمه شد. در اينجا نهضت عينى‌گرائى انگليسى (English Empiriccism) آغاز شده بود.

از نظر لاک انگاره‌ها يا ايده‌ها واحدهاى روان هستند. يک ايده ”موضوع انديشيدن“ است. ايده‌ها آن چيزهائى هستند که ”توسط لغات بيان مى‌گردند، مانند سفيدي، سختي، شيريني، تفکر، حرکت، انسان، فيل، ارتش، تاريکى و غيره.“ يعنى در واقع آنها مفاهيم منطقى هستند. بعضى از روانشناسان معاصر به آنها ”معنا“ مى‌گويند. آنها در واقع مبين دانش هستند. اگر ما آنچه را که مى‌دانيم، آگاهانه به اجزائى تقسيم کنيم، آنچه که به‌دست مى‌آيد مجموعه‌اى از ”ايده‌ها“ است. دقيقاً اين معنا را ما از ”ايده“ (Ideas) داريم. هنگامى که لاک جمله ”ارتباط ايده‌ها“ را به‌کار مى‌برد. برداشت لاک از ايده مشابه انگاره معمولى است که عامه مردم دارند، آنها معتقد هستند که ”سر آنها پر از ايده است“ و اين ايده‌ها چيزهائى هستند که ”ما درباره آنها فکر مى‌کنيم“، مانند سفيدى و يا فيل.

اين ديدگاه، همچنان که خواهيم ديد، در مکتب انگليسى تداوم داشت و حداقل تا زمان جيمز ميل (۱۸۲۹) استمرار داشت، ولى صحت آن حتى تا به امروز هم مورد بحث است. روانشناسى درون‌نگرى (Introspective Psychology) صحت اين ديدگاه را مورد ترديد قرار داده و دليلى بر وجود چنين ايده‌هائى به‌طور وضوح در هوشيارى نيافته است. على‌رغم اين مخالفت‌ها نظريات لاک ماندگار شد گرچه براى رسيدن به رشد لازم، مجبور بوده است که همواره ظاهر خود را تغيير دهد.

اين نکته نيز حائز اهميت است که از نظر لاک، ايده يک عنصر (Element) است، روان قادر به تجزيه (Analysis) به ايده‌ها است. اهميت کامل اين واقعيت زمانى روشن مى‌گردد که ما با ترکيب و ارتباط ايده‌ها با يکديگر برخورد مى‌کنيم. بايد متذکر شويم که طرح ايده‌ها به‌صورت عناصر جزئى روان منجر به بحثى کاملاً جدا از آنچه گفتيم شد. مثلاً ورتهايمر (Wertheim) در سال ۱۹۲۱ همچون لاک به تجزيه روان به عناصر و اجزاء معتقد بود، در حالى‌که قبول کرد که ايده‌ها در هوشيارى وجود دارند. اين در حالى‌بود که تيچنر (Titchner) تجزيه عناصر را پذيرفت، در حالى‌که ديدگاه او را نسبت به ماهيت ايده‌ها رد کرد.
علاقه لاک به فلسفه با خواندن نوشته‌هاى دکارت آغاز شد.

ولى سرنوشت او چنين بود که يکى از مخالفان مکتب روانشناسى دکارت شود. او به‌خصوص به نظريه فطرى بودن ايده‌هاى دکارت اعتراض کرد، خصوصاً اينکه ديدگاه عينى‌گرائى او چنين فرضيه‌اى را قابل اثبات نمى‌دانست. لاک عقيده داشت که ايده‌ها درون‌زا (Inborm) نيستند؛ آنها از تجربه نشأت مى‌گيرند:

”فرض کنيم که روان، چنانکه گفته مى‌شود، ورقى سفيد است، بدون هيچ اثرى بر آن و يا ايده‌اى در آن؛ پس چگونه اين همه نقوش بر آن به تصوير کشيده شده است؟ چگونه بشر با تخيل بى‌پايان خود آن را با اشکار بسيار مختلف و متنوع پرمى‌نمايد؟ از کجا تمام مواد اوليه منطق و استدلال و دانش بشرى سرچشمه مى‌گيرد؟ پاسخ اين سؤال را من با يک کلمه مى‌دهم: تجربه (Experience). براساس آن است که تمام دانش ما بنيان نهاده شده و از آن است که در نهايت نشأت مى‌گيرد.“

البته همان‌طور که مى‌دانيم نه مفهوم و نه شکل اين نوع برداشت جديد نيست. ارسطو به موضوع روان به‌عنوان لوح سفيد اشاره کرده بود ولى به اين ديدگاه تصادفى دست يافته بود. لاک اين اصل را محور تمام روانشناسى قرار مى‌دهد. عينى‌گرائى انگليسى نتيجه اين بينش است. از ماحصل اين ديدگاه بحث و مسئله ايده‌آليسم و واقعى‌گرائى برخاست. لاک خود مى‌نويسد: ”از آنجائى که روان، با تمام انديشه‌ها و استدلالات خود، موضوع بلافصل ديگرى غير از ايده‌هاى خود ندارد که درباره آنها بى‌انديشد، لذا پرواضح است که دانش ما تنها مى‌تواند مبين آنها باشد.“

او براى تجسم اين مسئله آزمايش مشهور خود موسوم به سه ظرف آب را انجام داد: او يک دست خود را در ظرفى که از آب سرد مملو بود نهاد و دست ديگر را در ظرفى که پر از آب گرم بود قرار داد. سپس هر دو دست را در ظرفى که آب ولرم داشت گذارد. نتيجه اين بود که يک دست احساس سردى و دست ديگر احساس گرمى مى‌کرد. خطاى ادراک همواره توجيهى جهت روشن نمودن اين مسائل ارائه داده است، ولى لاک ايده‌آليست نبود. او به واقعيت آب ”ولرم“ واقف و معتقد بود، على‌رغم احساسى که دست‌هاى وى به او القاء مى‌کردند. او بين شواهد کافى و ناکافى و ايده‌هاى واقعى و غيرواقعى تميز مى‌داد. او معتقد بود که مى‌توان با تفکر، اشتباهات ادراک را تصحيح نمود. از اينجا است که ما به دکترين او درباره ايده‌ها مى‌رسيم. به‌نظر او دو منبع براى ايجاده ايده‌ها در انسان وجود دارد: احساس (Sensation) و تعمق (Reflection).

احساس منبع روشنى است؛ بدين معنى که توسط حواس، کيفيات قابل حس از اجسام بيرونى به روان آورده شده و در آنجا ادراک حاصل مى‌گردد. ولى سؤالى که باقى مى‌ماند اين است که چگون روان، دانش نسبت به عملکرد خود پيدا مى‌کند. پاسخ به اين سؤال هميشگى را در وجود پديده تعمق بايد يافت، که مى‌توان آن را ”حس دروني“ (Inner Sense) ناميد که منبع ديگرى براى ايده‌ها است. منبعى از ايده‌ها درباره ايده‌ها و شکل پيدايش آنها است. اين دکترين ”حس دروني“ است که بعدها در روانشناسى عملکردى (Act Psychology) اهميت پيدا کرد.

اين نبود که لاک باور کند که آگاهى از يک ايده با خود آن ايده متفاوت است؛ در اين نکته او با دکارت موافق بود. ولى لاک موضوع عمل (Act) را اضافه نمود. او ”عمل روان“ را موضوع بعدى در رسيدن به دانش بلافصل مى‌دانست. اين تقسيم‌بندى شبيه بعضى از طبقه‌بندى‌هاى جديد است (ويتاسک - Witasek - مى‌زر - Messer - کالپي) که در آنها عمل يا کنش، از يک سو، و ساختار از طرف ديگر مصالح اصلى ساختمان روان را شامل مى‌گردند.

ايده‌ها ممکن است ساده و يا مرکب بوده و هرکدام از اينها ممکن است مربوط به احساس و يا تعمق باشد. ايده‌هاى ساده غيرقابل تجزيه هستند ولى ايده‌هاى مرکب را ممکن است به ايده‌هاى ساده تقسيم نمود. ايجاد ايده‌هاى مرکب از ترکيب ايده‌هاى ساده يکى از عملکردهاى روان است که به‌وسيله تعمق مى‌توان آن را آشکار نمود. اين نظريه درباره ترکيب و تجزيه عناصر روان بسيار حائز اهميت است، زيرا زيربناى آغاز پيدايش ”شيمى رواني“ (Mental-chemistry) بود که مشخصه اصلى ارتباط‌گرائى محسوب مى‌گردد.

نظر لاک درباره عناصر مرکب (Compounds) زياد روشن نبود. به عقيده او سه نوع عنصر مرکب وجود دارد: حالات (Modes)، مانند مثلث، سپاسگزارى و قتل؛ عناصر (Substances)، مانند ”گوسفند“ و ارتباطات (Relations)، که از رابطه يک ايده ساده يادگيرى ايجاد مى‌گردد.

فصل ”ارتباطات ايده‌ها“ (Of The Association Of Ideas) توسط لاک به چاپ چهارم Essay افزوده شد. در آن لاک روشن مى‌کند که دکترين تداعى او در واقع دکترين اتصال (Connection) و اختلاط (Combination) ايده‌ها است. روشن است که او راجع به تداعى همزمان (Simultaneous Association) و تداعى مداوم (Successive Association) صحبت مى‌کند. البته تداعى همزمان براى او در واقع همان ايده مرکب است، همان‌طور که بعدها براى وونت بود. در فصل مربوط به تداعى او بر اهميت عادت در ايجاد ارتباطات ايده‌ها تأکيد نمود و در واقع قانون فراوانى (Law Of frequency) را که در بطن ارتباط‌گرائى به آهستگى تحقق پيدا کرد پيش‌بينى نمود.

happy-girl آنلاین نیست.  
Share on Facebook
پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
تاریخچه روانشناسی, جان لاک, روان شناسی, روانشناسی


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


Heavy Bomber   Alcoholicity    Compotation    Allowedly    Heavy Armed    Catimini    Empoison    Consumedly    Chibouk    Impendent    According As    I Think wow    Discommend    Rub Al Khali    Foresaid


All times are GMT. The time now is 12:55 PM.


کپی رایت © 1388 . کلیه حقوق برای وبگاه حرف روز محفوظ است